تبليغاتX
شعر و ادب معاصر و کهن



















شعر و ادب معاصر و کهن

یا رب ز کرم دری برویم بگشا                              راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم                    جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

 

یا رب به محمد و علی و زهرا                             یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا                           بی‌منت خلق یا علی الاعلا

 

گفتم صنما لاله رخا دلدارا                                 در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه                      خواهی که دگر به خواب بینی ما را

 

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا                     طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای                        می نوش که عاقبت بخیرست ترا

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:26 توسط محمدسینا مرادی|

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرا من هجرک القیامه

 

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

 

هر چند کزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

 

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

 

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

و الله ما راینا حبا بلا ملامه

 

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:25 توسط محمدسینا مرادی|

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا


ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا


یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا


هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا


زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا


زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا


شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا


از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا


عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا


ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا


درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا


آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا


فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا


آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا


شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا


از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا


آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا


بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا


قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا


از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا


ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا


خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 23:35 توسط محمدسینا مرادی|

 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

 که در این دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوسِ برین جایم بود

 آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

 به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم

 

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

 یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

 هردم آید غمی از نو به مبارک بادم

 

می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

 که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

 

پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک

 ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:39 توسط محمدسینا مرادی|

شاد کن جان من، که غمگين است

 رحم کن بر دلم، که مسکين است

 

روز اول که ديدمش گفتم

آنکه روزم سيه کند اين است

 

روي بنماي، تا نظاره کنم

کارزوي من از جهان اين است

 

دل بيچاره را به وصل دمي

 شادمان کن، که بي‌تو غمگين است

 

بي‌رخت دين من همه کفر است

با رخت کفر من همه دين است

 

گه گهي ياد کن به دشنامم

 سخن تلخ از تو شيرين است

 

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندين است

 

بنوازي و پس بيزاري

 آخر، اي دوست اين چه آيين است؟

 

کينه بگذار و دلنوازي کن

 که عراقي نه در خور کين است

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 22:48 توسط محمدسینا مرادی|

با من صنما دل یک‌دله کن

 گر سر ننهم، آنگه گله کن

 

مجنون شده‌ام از بهر خدا

زآن زلف خوشت، یک سلسله کن

 

سی‌پاره به کف در چلّه شدی

 سی‌پاره منم! ترک چله کن

 

مجهول مرو، با غول مرو

زنهار! سفر با قافله کن

 

ای مطرب دل زآن نغمهٔ خوش

این مغز مرا پُرمشغله کن

 

ای زهره و مه زان شعلهٔ رو

 دو چشم مرا دو مشعله کن

 

ای موسی جان، شُوْبان شده‌ای

 بر طور برو، ترک گَله کن

 

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو

در دشت طُویٰ پا آبله کن

 

تکیه‌گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا! وآن را یله کن

 

فرعون هوي چون شد حَیَوان

در گردن او، رو زنگله کن

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:48 توسط محمدسینا مرادی|

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد   

   کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد    

  کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست     

 آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

 

 دل خانه عشقست خدا را به که گویم     

کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

 

 گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی   

 گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای      

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

 تا چند کنی قصه اسکندر و دارا     

 ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 20:26 توسط محمدسینا مرادی|

آی آهای اون که دلت تنگ و گرفته است مثِ من

حرفی از بغض فرو خورده ی بی صدا نزن

این همه آتش بیار شدن واسه معرکه داری

تو بنا داری تا کی سر به سر خودت بذاری

ابر بی حوصلگی یه قطره هم جون نداره

نداره دل و دماغی واسه بارون نداره

روزتو به پای شب نریز، شبو حروم نکن

زندگی همش شروعه خودتو تموم نکن

سفره ی دلت رو  واکن، غمی از قلم نیفته

چاله ی غربتو پر کن  که به چاه غم نیفته

مردم یکسره از خود شده راضی رو ولش کن

به تماشا آمدی، محکمه بازی رو ولش کن

چه کسی می یاد برات گلاب و مسقطی بیاره

دستتو، تو دست بی توقع خدا بذاره

دل بده به بندگی ، دو دل نشی دل مردد

که فقط خدا میدونه کی خوبه کی یکمی بد ..

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 0:51 توسط محمدسینا مرادی|

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار             در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید               هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                   یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید           از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید              یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 با این همه آن رنج شما گنج شما باد           افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 22:7 توسط محمدسینا مرادی|

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟


به كسي جمال خود را ننموده‏يي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي


غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي


به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شده‏ام ز ناله، نالي، شده‏ام ز مويه، مويي


همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

 

چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟


شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟

 

بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي


همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي


نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي


ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟
رخ شيخ و سجده‏گاهي، سر ما و خاك كويي


بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي


نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي‏

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 22:27 توسط محمدسینا مرادی|


آخرين مطالب
» رباعیاتی منسوب به ابوسعید ابوالخیر
» غزلی ملمع از حافظ
» غزلي از مولوي
» غزلي از حافظ
» شعري از فرخي عراقي
» با من صنما از مولوي
» شعری از حسین پژمان بختیاری
» فقط خداميدونه از حافظ ايماني
» غزلي از مولوي
» غزلي از فصيح الدين رضواني

Design By : Pichak