غزلی از حسین منزوی

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما،ها، می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

 

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

 

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

 

من همانم, مهربان سال‌‏های دور
رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 

غزلی از سعدی

اي چشم تو دلفريب و جادو

در چشم تو خيره چشم آهو

 

در چشم مني و غايب از چشم

زان چشم همي‌کنم به هر سو

 

صد چشمه ز چشم من گشايد

چون چشم برافکنم بر آن رو

 

چشمم بستي به زلف دلبند

هوشم بردي به چشم جادو

 

هر شب چو چراغ چشم دارم

تا چشم من و چراغ من کو

 

اين چشم و دهان و گردن و گوش

چشمت مرساد و دست و بازو

 

مه گر چه به چشم خلق زيباست

تو خوبتري به چشم و ابرو

 

با اين همه چشم زنگي شب

چشم سيه تو راست هندو

 

سعدي بدو چشم تو که دارد

چشمي و هزار دانه لولو