استاد زلمی


در نگاه یکدگر قوم  گنهکاریم ما

و به اشد  جزا، تنها سزاواریم ما



ریسمان را حلقه بربستیم از عرش  خدا

کز زمین تا آسمان محکوم بر داریم ما



 صد بیابان سنگ را بر صورت  هم می زنیم

که به زعم  یکدگر درخور سنگساریم ما



 با همان رسم  قدیم  زنده در گوریه خود

در میان خشت های خود به دیواریم ما



 مثل  یک کاغذپران پرواز داریم و ولی

در تعصب چرخه یِ تاری گرفتاریم ما



 منزجر از یکدگر: فرهنگ بس معمولی است.

مردمی از سایه ی خود نیز بیزاریم ما



 نسخه ها داریم اما نسخه ی خونخواره گی

دکترِ درمانگاه  شهر و بیماریم ما



 اسلحه در عرصه ی  برخورد یکسو می نهیم

با قلم درگیر در میدان پنداریم ما

حسین پناهی

 فهم این قصه محال است،محال!

لایه در لایه سوال است،سوال!



نقطه‌ی مرکزِ این دایره درک است،قبول!

درک این درک خیال است،خیال!



بوته‌ی خار که در بیهودگی تمثیل است،

بر لب تپه چه خال است،چه خال!



گفت فرزانه: حقیقت به جنوب است!شتاب!

شک به دل داشت که شاید به شمال است،شمال!



مات و مبهوت از این قرعه که بر من افتاد،

چاره‌یی نیست که این قرعه چه فال است،چه فال!



مکث موقوف،در این سرعت سرسام فرار!

عمرِ چون گل به مجال استُ مجال استُ مجال!



عمرِ فرهیخته‌گان رفت به پای کِی و چند،

شاهدم تکه سفال است،سفال است،سفال!