غزلي از حافظ

 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

 که در این دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوسِ برین جایم بود

 آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

 به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم

 

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

 یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

 هردم آید غمی از نو به مبارک بادم

 

می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

 که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

 

پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک

 ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

شعري از فرخي عراقي

شاد کن جان من، که غمگين است

 رحم کن بر دلم، که مسکين است

 

روز اول که ديدمش گفتم

آنکه روزم سيه کند اين است

 

روي بنماي، تا نظاره کنم

کارزوي من از جهان اين است

 

دل بيچاره را به وصل دمي

 شادمان کن، که بي‌تو غمگين است

 

بي‌رخت دين من همه کفر است

با رخت کفر من همه دين است

 

گه گهي ياد کن به دشنامم

 سخن تلخ از تو شيرين است

 

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندين است

 

بنوازي و پس بيزاري

 آخر، اي دوست اين چه آيين است؟

 

کينه بگذار و دلنوازي کن

 که عراقي نه در خور کين است