با من صنما از مولوي

با من صنما دل یک‌دله کن

 گر سر ننهم، آنگه گله کن

 

مجنون شده‌ام از بهر خدا

زآن زلف خوشت، یک سلسله کن

 

سی‌پاره به کف در چلّه شدی

 سی‌پاره منم! ترک چله کن

 

مجهول مرو، با غول مرو

زنهار! سفر با قافله کن

 

ای مطرب دل زآن نغمهٔ خوش

این مغز مرا پُرمشغله کن

 

ای زهره و مه زان شعلهٔ رو

 دو چشم مرا دو مشعله کن

 

ای موسی جان، شُوْبان شده‌ای

 بر طور برو، ترک گَله کن

 

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو

در دشت طُویٰ پا آبله کن

 

تکیه‌گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا! وآن را یله کن

 

فرعون هوي چون شد حَیَوان

در گردن او، رو زنگله کن

شعری از حسین پژمان بختیاری

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد   

   کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد    

  کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست     

 آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

 

 دل خانه عشقست خدا را به که گویم     

کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

 

 گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی   

 گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

 

در انجمن عقل فروشان ننهم پای      

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

 تا چند کنی قصه اسکندر و دارا     

 ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

فقط خداميدونه  از حافظ ايماني

آی آهای اون که دلت تنگ و گرفته است مثِ من

حرفی از بغض فرو خورده ی بی صدا نزن

این همه آتش بیار شدن واسه معرکه داری

تو بنا داری تا کی سر به سر خودت بذاری

ابر بی حوصلگی یه قطره هم جون نداره

نداره دل و دماغی واسه بارون نداره

روزتو به پای شب نریز، شبو حروم نکن

زندگی همش شروعه خودتو تموم نکن

سفره ی دلت رو  واکن، غمی از قلم نیفته

چاله ی غربتو پر کن  که به چاه غم نیفته

مردم یکسره از خود شده راضی رو ولش کن

به تماشا آمدی، محکمه بازی رو ولش کن

چه کسی می یاد برات گلاب و مسقطی بیاره

دستتو، تو دست بی توقع خدا بذاره

دل بده به بندگی ، دو دل نشی دل مردد

که فقط خدا میدونه کی خوبه کی یکمی بد ..

 

غزلي از مولوي

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار             در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید               هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                   یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید           از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید              یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 با این همه آن رنج شما گنج شما باد           افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

غزلي از فصيح الدين رضواني

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟


به كسي جمال خود را ننموده‏يي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي


غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي


به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شده‏ام ز ناله، نالي، شده‏ام ز مويه، مويي


همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

 

چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟


شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟

 

بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي


همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي


نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي


ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟
رخ شيخ و سجده‏گاهي، سر ما و خاك كويي


بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي


نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي‏