هوشنگ ابتهاج

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزارن من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

حسین پناهی

 می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

امیلی دیکنسون

امید پرنده ای است با بال هایی
آشیان گزیده در مأمن روح
که بی هیچ واژه ای نغمه سر می دهد
و هرگز باز نمی ایستد و خاموش نمی شود.

و دلنشین ترین آواست که در تندباد به گوش می رسد،
و دردناک باید باشد طوفانی که بتواند پریشان کند،
این پرنده ی کوچک را،
که گرمابخش دل هاست.

من آن را در سردترین سرزمین ها،
و بر روی غریب ترین دریاها شنیده ام.
با این حال، حاشا که تا کنون، در تنگنا و سختی،
از من خرده نانی خواسته باشد.

مولانا

من از کجا؟ پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان، ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را ،کنجی بخسبان ساقیا

ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان
بر جه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه، بر کفه ی آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا؟ شرم از کجا؟
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا

نیما یوشیج

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

حسین منزوی

خیال خام پلنگم به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

 

پلنگ من ، دل مغرورم ، پرید و پنجره به خالی زد

که عشق ، ماه بلند من ، ورای دست رسیدن بود

 

گل شگفته ! خداحافظ ، اگر چه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

 

من تو آن دو خطیم ، آری ، موازیان به ناچاری

که هردو باورمان ز آغاز ، به یکدیگر رسیدن بود

 

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد ، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

 

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود