فقط خداميدونه از حافظ ايماني
آی آهای اون که دلت تنگ و گرفته است مثِ من
حرفی از بغض فرو خورده ی بی صدا نزن
این همه آتش بیار شدن واسه معرکه داری
تو بنا داری تا کی سر به سر خودت بذاری
ابر بی حوصلگی یه قطره هم جون نداره
نداره دل و دماغی واسه بارون نداره
روزتو به پای شب نریز، شبو حروم نکن
زندگی همش شروعه خودتو تموم نکن
سفره ی دلت رو واکن، غمی از قلم نیفته
چاله ی غربتو پر کن که به چاه غم نیفته
مردم یکسره از خود شده راضی رو ولش کن
به تماشا آمدی، محکمه بازی رو ولش کن
چه کسی می یاد برات گلاب و مسقطی بیاره
دستتو، تو دست بی توقع خدا بذاره
دل بده به بندگی ، دو دل نشی دل مردد
که فقط خدا میدونه کی خوبه کی یکمی بد ..
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:51 توسط باغبان
|