شعري از فرخي عراقي
شاد کن جان من، که غمگين است
رحم کن بر دلم، که مسکين است
روز اول که ديدمش گفتم
آنکه روزم سيه کند اين است
روي بنماي، تا نظاره کنم
کارزوي من از جهان اين است
دل بيچاره را به وصل دمي
شادمان کن، که بيتو غمگين است
بيرخت دين من همه کفر است
با رخت کفر من همه دين است
گه گهي ياد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شيرين است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندين است
بنوازي و پس بيزاري
آخر، اي دوست اين چه آيين است؟
کينه بگذار و دلنوازي کن
که عراقي نه در خور کين است
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:48 توسط باغبان
|