حسین پناهی
فهم این قصه
محال است،محال!
لایه در لایه سوال است،سوال!
نقطهی مرکزِ این دایره درک است،قبول!
درک این درک خیال است،خیال!
بوتهی خار که در بیهودگی تمثیل است،
بر لب تپه چه خال است،چه خال!
گفت فرزانه: حقیقت به جنوب است!شتاب!
شک به دل داشت که شاید به شمال است،شمال!
مات و مبهوت از این قرعه که بر من افتاد،
چارهیی نیست که این قرعه چه فال است،چه فال!
مکث موقوف،در این سرعت سرسام فرار!
عمرِ چون گل به مجال استُ مجال استُ مجال!
عمرِ فرهیختهگان رفت به پای کِی و چند،
شاهدم تکه سفال است،سفال است،سفال!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:54 توسط باغبان
|