شعری از مرحوم سید حسن حسینی
گریزی ندارم که شعری بگویم
دل نازکت را به نحوی بجویم
بگویم که پشتم به خورشید گرم است
زمانی که گل می کنی روبه رویم
و حالا در این قحطی آب و احساس
دلم را کجا –مثل دستم- بشویم
از اول تو بی پرده با من نگفتی
که بی پرده حالا من از خود بگویم
من از تشنگی های خود با تو گفتم
و از مخزن بغض ها در گلویم
جواب تو تکرار تلخ عطش بود
و سنگی که لغزید سوی سبویم
گل لحظه ها را به مفهوم مطلق
اجازه ندادی کنارت ببویم
اجازه ندادی که چشمم بیفتد
به چشم سکوت من و های و هویت
و حالا...
تو با برق الماس چشمت click کن
بمیرم؟بمانم؟بخندم؟بمویم؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:4 توسط باغبان
|